
حضرت زهرا (سلام الله علیها) بدجوری در فکر بودند. با خود می اندیشیدند: (( نکند همسایه یهودی ما از این خواسته من سوء استفاده کند. نکند پس از این کار، باران سرزنش و زخم زبان بر خانواده ما ببارد و این خواهش من مایه دردسر و مشکل بزرگی شود ... نکند... )) اما چاره ای نبود. چند روزی بود که نان و غذای دندان گیری در خانه پیدا نمی شد. حضرت فاطمه (سلام الله علیها) می ترسید فرزندان خردسالش نتوانند بیش از این گرسنگی را تحمل کنند. به هر ترتیب که بود تصمیم خود را گرفتند و نزد همسر مرد یهودی رفتند و در برابر مقداری جو، پیراهن خود را گرو گذاشتند.
در آن هنگام زید در خانه نبود؛ اما همین که به خانه برگشت، متوجه شد که پیراهنی در گوشه خانه افتاده است که نور افشانی می کند و همسرش شگفت زده و ناباور کنار پیراهن نورانی ایستاده است. زید که متعجب و کنجکاو شده بود از همسر خود پرسید: (( این لباس عجیب از کجا به خانه من آمده است؟ )) همسرش گفت: (( زید! به خدا در شگفتم. این لباس از آن دختر محمّد (صلی الله علیه و آله) است که در خانه ما به امانت گذاشته است و از آن لحظه تاکنون این گونه نورافشانی می کند! )) زید و همسرش همسایه های یهودی خود را به خانه شان دعوت کردند تا این اتفاق عجیب را ببینند. پس از آن تمامی آنها اسلام را پذیرفتند. (مجموعه صد پند و حکایت)
عماره از حضرت امام صادق (عليه السلام) پرسيد: چرا حضرت فاطمه (سلام الله علیها) را زهراء (درخشان) ناميدهاند ؟
حضرت امام صادق (عليه السلام) فرمودند : چون وقتى در محرابش به نماز مىايستاد، نور او براى اهل آسمان چنان مىدرخشيد كه نور ستارگان براى اهل زمين مىدرخشد .




